  شناسنامه اکبر یارمحمدی |
| |
| نام |
اکبر یارمحمدی |
|
| جنسیت |
مرد |
| سن |
25 |
| درباره من |
دوشنبه شب ششم اردیبهشت 1361 مصادف با بیست و ششم آوریل 1۹82 به دنیا اومدم، تمام کودکیم در سرزمینی پاک و سرسبز در کنار ساحل چی چست و تو دشتهای سرسبز «جمال آباد» و «قوشچی» گذشت تا کودکیم سرشار از لذت و شادی بودن در محیطی روستایی پا بگیره و این لذت تا ابد همراهم خواهد بود. کودکیم با شیطنتها و بازیگوشیهای خاص یه پسرک باهوش و زبل که همراه برادرم «اصغر» باعث شد همیشه عزیز دردونه بابابزرگمون «حاج حسین» باشیم و از بودن در کنارش احساس لذت فراوان کنیم. گذشت تا اینکه بزرگ و بزرگتر شدم اما یادم نرفت که هنوز بچه طبیعت و دشت و دمن هستم و معمر خیال من هنوز در دشتها و گندمزارهای «انزل» هست و خواهد بود. بزرگتر شدم و رفتم دانشگاه و بعد از گذراندن دورانی پر از شور و شر و عاشقی فارغ التحصیل شدم و تنها چیزی که از دانشگاه یاد نگرفتم «تخصص ماشینهای کشاورزی» بود. سرم گرم سیاست و طنز و روزنامه نگاری و فعالیتهای جانبی شد و آخر سر یادم اومد که من از این رشته خوشم نمیاد اما چه کنم که الان مهندس شدم و باید یاد بگیریم تا از این همه واحدی که در مورد تراکتور و کمباین و ماشینهای کاشت و داشت و برداشت و اصول ترویج و استاتیک و مقاومت مصالح و ترمودینامیک و دینامیک و طراحی اجزاء موتور یاد گرفته ام یه جایی استفاده کنم. تو گرمی عشق سر به سر ترانه و شعر و گیتار گذاشتم و یادم رفت که چرا عاشق شدم و تازه بعد از چهار سال فهمیدم که عاشق نبودم و همش یه سوتفاهم بود که با یه «نــــــــــــــه» اونم برطرف شد. هر کی هر چی گفت با نیش و کنایه حالش رو گرفتم و با زخم زبون و حاضر جوابیم قدرت شیطانی خودم رو به رخ این و اون کشیدم تا ثابت کنم که من مغرور و از خود راضی از هر موجود فرصت طلبی برترم و به این برتریم می نازیدم ولی حیف که الان فقط گذشته ها گذشته و چقدر در حق خودم جفا کردم. از زمونه یاد گرفتم که به هیچ شریک و رفیقی اعتماد نکنم و همیشه یه آس برنده در آستین داشته باشم. تو تخته نرد زندگی هیشوقت به جف شیش دلخوش نشدم چون خوب میدونم چطوری یه یک و دو میتونه آدم رو ته چاه بفرسته. یاد گرفتم که رو بیست بانک نخونم که باز زمونه می تونه بیست و یک بیاره اما چه کنم که من هلاک خوابیدن زیر تک خال هستم و با اون هم بانک زمونه رو یه جا می زنم. همیشه در اوج به پائین افتادم و دیگه حتی به چشمام شک دارم و شک دارم که چرا اینگونه است همیشه خدا زود رفتم اما دیر رسیدن عادت همه روزگارم شده یه روز یه جایی واسه دل خودم نوشتم : «چه زود امیدوار می شوم زودتر نا امید می شوم / به آسمانم نگاه کن چگونه ندید می شوم» آره پیروز شدن به من نیومده ولی اونقدر شکست می خوردم و «نه» میشنوم تا کسی جرات نکنه بهم نه بگه. آبی رو دوس دارم چون دریا رو دوس دارم چون آسمون رو دوس دارم آخه برام آخر آرامشه چیزی که سالهاست در حسرت پیدا کردنش هستم و چقدر دلم میخواد برای یه بار هم که شده این نعمت خوب خدا یعنی «آرامش» رو تو دستای گرم یه نفر حس کنم اما حیف و صد حیف که هیچ دستی حاضر نیست اینو بهم ارزونی کنه. به طعم لذت بخش شکلات خیلی دلبسته ام که شیرینی تموم نداشته های روزگارم رو میتونم حس کنم. با مزه کوکا کولایی که میتونه فقط چند لحظه سرمم رو گرم کنه چقدر زیاد عادت کردم. کم رانندگی میکنم تا عادت رانندگی با سرعت بالا از سرم بیفته و چقدر دوس داشتم و دارم که یه اسب مشکی داشتم تا باهاش کوه و دشت و دمن رو زیر پام میانداختم و گیتار به دست آواز دوست داشتن رو در ساحل آبی «چی چست» سر میدادم. آره عزیز!!! این اون چیزی هست که من هستم منی که بدون تعلق به هر چیزی فقط یه انسان هستم و گام در این راه گذاشتم که هیچگاه از انسان بودن به دور نباشم. آره عزیز من اکبر یارمحمدی هستم فقط همین!!!!
|
|
| کشور |
ایران
|
|
| شهر |
هنوز مجردم،نمیدونم اهل کدوم شهرم |
|
|
| تحصیلات |
لیسانس |
|
| شغل |
کارشناس ماشینهای کشاورزی |
|
| سرگرمی ها |
گیتار زدن، اینترنت، موسیقی، کتاب خوندن، تا حدودی هم رسیدن به کارایی که حس دیوونگیم رو ارضا کنه مثل اتومبیل رانی با سرعت بالا تو خیابونای شلوغ شهر، مسافرت، قدم زدن تو خیابون و خندیدن به حماقتهای دخترا و پسرای امروزی. |
|
| علاقه مندی ها |
دکتر شریعتی، موسیقی(حسین زمان، امید، معین، داریوش، گوگوش، گلپا، ستار، بیژن مرتضوی، فرهاد، فریدون فروغی،هایده، سعید شهروز، رضا صادقی،شهرام شب پره، ابرو گوندش، گونل، ماهسون، یوسف اسلام، الویس پریسلی، سلن دیون، نانسی عجرم، سامی یوسف، احمد کایا) ، گیتار، ترانه نوشتن. |
|
|
|
|
|