واسه امروز چی بنویسم. هر چی از مادرم بگم کم گفتم وقتی یه ماه پیش با کارت پایان خدمت به خونه برگشتم اون از خود من خوشحالتر بود و تو این همه مدت هیشوقت نتونستم اون جور که باید و شاید از شرمندگی محبتهای بی دریغ مادر عزیز تر از جانم دربیام. امروز هم هر چی زور زدم که یه چیز درست و حسابی برایش بنویسم نتونستم و این شعر دکتر شریعتی رو که خیلی دوس دارم بیشتر از همه وصف حال من هست تقدیم به مادر نازنینم میکنم:
مادر
مادر، نگاه خسته و تاریکت
با من هزار گونه سخن دارد
با صد زبان به گوش دلم گوید
رنجی که به خاطر تو ز من دارد
دردا که از غبار کدورتها
ابری به روی ماه تو می بینم
سوزد چو برق خرمن جانم را
سوزی که در نگاه تو می بینم
چشمی که پر ز خندهی شادی بود
تاریک و دردناک و غم آلودست
جز سایه ملال به چشمت نیست
آن شعلهی نگاه پر از درد است
آرام خنده می زنی و دانم
در سینهات کشاکش طوفان است
لبخند دردناک تو ای مادر
سوزندهتر از اشک یتیمان است
تلخ است این سخن که به لب دارم
مادر بلای جان تو من بودم
اما تو ای دریغ، گمان بردی
فرزند مهربان تو من بودم
چون شعلهای که شمع به سر دارد
دائم ز جسم و جان تو کاهیدم
چون بت تو را شکستم و شرمم باد
با آن که چون خدایت پرستیدم
شرمنده من به پای تو میافتم
چون بر دلم ز ریشه گنه باری است
مادر بلای جان تو من بودم
این اعتراف تلخ گنه کاری است
«معلم شهید دکتر علی شریعتی»
مامان، ای نازنین ترانه روزگار من روزت مبارک
همیشه آبی و سرفراز باش/ یا علی |