Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
محکمه الهی
.: شنبه 26 مرداد ماه سال 1387 :.

این شعر آقای خلیل جوادی رو چند وقت پیش یکی از دوستان برام بلوتوث کرده بود و از اونجایی که دیدم خیلی شنیدنی و خوندنی هست برای استفاده دوستان هم اینجا گذاشتم.


محکمه الهی

یه شب که من حسابی خسته بودم، همین‌جوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سُر خورد، یه دفعه مثل مرده‌ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده، محکمه الهی برپا شده
خدا نشسته، مردم از مرد و زن، ردیف ردیف مقابلش واستادن
چرتکه گذاشته حساب کتاب میکنه، به بنده‌هاش عتاب خطاب میکنه
میگه: چرا اینهمه لج میکنید؟ راهتونو بیخودی کج میکنید؟
آیه فرستادم که آدم بشید، با دلخوشی کنار هم جم بشید
دلای غم گرفته رو شاد کنید، با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدبر کنید، نه اینکه جای عقلو کاه پر کنید
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم؟ نیافریده باریک الله گفتم!
من که هواتونو همیشه داشتم، حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختید، نشستید و خدای جعلی ساختید
هر کدوم از شما خودش خدا شد، از ما و آیه‌های ما جدا شد
یه جو زمین و این همه شلوغی؟ این همه دین و مذهبه دروغی؟
حقیقتا شماها خیلی پستید، خر نباشید گاو نمی‌پرستید
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد، بلند بلند هی صلوات فرستاد
از اون قیافه‌های حق به جانب، هم از خودی شاکی، هم از اجانب
گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست؟ پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست؟
چرا زن‌ها اینجوری بد لباسن؟ مردای غیرتی کجا پلاسن؟
خدا بهش گفت بتمرگ، حرف نزن، اینجا که فرقی ندارن مرد و زن
یارو کِنِف شد ولی از رو نرفت، حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش می‌چرخن، نمیدونم چشه؟ آهان، میخواد یواشکی جیم بشه!
دید یکمی سرش شلوغه خدا، یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه نفت، یهو سرش رو پایین انداخت و رفت
قراولا چند تا بهش ایست دادن، یارو وانستاد، تا جلوش واستادن
فوری درآورد واسشون چک کشید، گفت ببرید وصول کنید خوش بشید
دلم برای حوریا لک زده، دیر برسم یکی دیگه تک زده!
اگه نرم حوری دلگیر میشه، تورو خدا بزار برم دیر میشه
قراول حضرت حق دمش گرم، با رشوه خیلی کلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش، کشون کشون برد و یه جایی بستش
رشوه حاجی رو ضمیمه کردن، توی جهنم اونو بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند غر می‌زد، داشت روی اعصابا تلنگر می‌زد
خدا بهش گفت: دیگه بس کن حاجی، یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
اینهمه آدم رو معطل نکن، بگیر بشین اینقده کل‌کل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده، تازه، هنوز کرات دیگه مونده
نامه  تو پر از کارای زشته! کی به تو گفته جات توی بهشته؟
بهشت جای آدمای باحاله! ولت کنم بری بهشت؟ محاله!
یادته که چقدر ریا میکردی؟ بنده‌های مارو سیا میکردی
تا یه نفر دورو برت میدیدی، چقدر والضالینو میکشیدی!
اینهمه که روضه و نوحه خوندی، یه لقمه نون دست کسی روسوندی؟
خیال میکردی ما حواسمون نیست؟ نظم و نظام هستی کشکی کشکیست؟
هر کاری کردی بچه‌ها نوشتن، می‌خوای خودت برو ببین تو زونکن
خلاصه وقتی یارو فهمید اینه، بازم درست نمیتونست بشینه
کاسه صبرش یه دفعه سر می‌رفت، تا فرصتی گیر میاورد در می‌رفت
قیامته اینجا، عجب جائیه! جون شما خیلی تماشائیه!
از یه طرف کلی کشیش آوردن، کشون کشون همه رو پیش آوردن
گفتم اینا رو که قطار کردن، بیچاره‌ها مگه چکار کردن؟
مأموره گفت: میگم بهت من الان، مفسد فی‌الارض که میگن همین هان
گفت: اینا بهشت‌فروشی کردن، بی‌پدرا خدارو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن اینها، کفر خدارو درآوردن اینها
بدجوری ژاندارکو اینا چزوندن، زنده توی آتیش انو سوزوندن
روی زمین خدایی پیشه کردن، خون گالیله رو توی شیشه کردن
اگه بهش بگی کُلاتو صاف کن، بهت میگه بشینو اعتراف کن!
همیشه در حال نظاره بودن، شما بگو؛ اینا چه کاره بودن؟
خیام اومد یه بطری هم تو دستش، رفتو یه گوشه‌ای گرفت نشستش
حاجی بلند شد با صدای محکم، گفت: این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن، به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی؟ این که نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد و خاک کرد و نه هیاهو، نه عربده کشیده و نه چاقو
نه مال این نه مال اونو برده، فقط عرق خریده، رفته خورده
آدم خوبیه، هواشو داشتم، اینجا خودم براش شراب گذاشتم
یهو شنیدن ایست خبردار دادن، نشسته‌ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافیل از اون ور اومد، رفت روی چارپایه و چند تا صور زد
دیدن دارن تخت روون میارن، فرشته‌ها رو دوششون میارن
مونده بودن که این کیه خدایا؟ تو محشر این کارا چیه خدایا؟
فکر می‌کنید داخل اون تخت کی بود؟ الان میگم، یه لحظه اسمش چی بود؟
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد، همون که این لامپا رو اختراع کرد
همون که کارش عالی بود؛ اون دیگه، بگید بابا؛ توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا، یه راست برو بهشت پیش انبیاء
وقتو تلف نکن توماس؛ زود برو، به هر وسیله‌ای اگر بود برو
از روی پل نری یه وقت میفتی، میگم هوایی ببرند و مفتی
باز حاجی ساکت نتونست بشینه، گفت که مفهوم عدالت اینه؟
توماس ادیسون که مسلمون نبود، این بابا اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود؛ نه پای منبر، نه شمر می‌دونست چیه، نه خنجر
یه رکعت‌ام نماز شب نخونده، با سیم میماش شب رو به صبح رسونده
حرفای یارو که به اینجا رسید، خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جا به جا کرد، یه کم به این حاجی نگانگا کرد
از اون نگاههای عاقل اندر، سفیه شو باید بیارم اینور
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود، خطاب به بنده‌هاش دوباره فرمود
شما عجب کله‌خرایی هستید، بابا عجب جونورایی هستید
شمر اگه بود آدولف هیتلرم بود، خنجر اگر بود رولورم بود
حیفه آدم خودشو پیر کنه، و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
میگید توماس من مسلمون نبود! اهل نماز و دین و ایمون نبود
اولا ً از کجا میگید این حرفو؟ در بیارید کله زیر برفو!
اون منو بهتر از شما شناخته، دلیلشم این چیزایی که ساخته
درسته گفته‌ام عبادت کنید، نگفته‌ام به خلق خدمت کنید؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده، دنیا رو هم کلی قشنگ کرده
من یه چراغ که بیشتر نداشتم، اونم تو آسمونا کار گذاشتم
توماس تو هر اطاق چراغ روشن کرد، نمی‌دونید چقدر کمک به من کرد
تو دنیا هیچکی بی‌چراغ نبوده، یا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا برای حاجی آتش افروخت، دروغ چرا؛ یه کم براش دلم سوخت
طفلی تو باورش چه قصرا ساخته، اما به اینجا که رسیده باخته
یکی میآد یه هاله‌ای باهاشه، چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم، دهانشو آورد کنار گوشم
گفت تو که کله‌آت پر قرمه سبزیست، وقتی نمی‌فهمی بپرسی بد نیست
اون که نشسته یک مقام والاست، مترجمه، رفیق حق تعالی است
خود خدا نیست، نماینده‌شه، مورد اعتمادشه، بنده‌شه
خدای لم یلد که دیدنی نیست، صداش با این گوشا شنیدنی نیست
شما زمینیا همش همینید، اون ور ِ میزی رو خدا می‌بینید!!
همین جوری  میخواست بلند شه نم نم گفت که پاشو باید بری جهنم
وقتی دیدم که منم گرفتار شدم داد کشیدم و یه دفه بیدار شدم

«خلیل جوادی»




در ضمن فرا رسیدن نیمه شعبان، میلاد مهدی موعود (عج) رو به تمامی دوستان عزیزم تبریک میگویم.


خوشحالی قزوینیها از واگذاری تیم پیکان
.: پنجشنبه 10 مرداد ماه سال 1387 :.

خبر فوری:

اهالی شهر قزوین با ابراز خوشحالی از واگذاری تیم فوتبال پیکان به شهر شهیدپرور و سلحشور قزوین برای امتنان خاطر بیشتر اهالی این شهر خواهان حضور اولیور کان در تیم تازه منتقل شده پیکان قزوین شدند، در ضمن با دعوت از خانم جنیفر لوپز از ایشان خواستند تا در دیدار هفته اول این تیم حضور داشته باشند.در ضمن قزوینیهای عزیز از ایشان خواستند که به آغوش اسلام روی بیاورند و در نماز جمعه این هفته شهر حضوری دشمن شکن داشته باشند.




تذکر جدی به فوتبالیستها: خواهشمند است برای حفظ سلامتی خودت زین پس از هنگام زدن ضربات ایستگاهی برای درست کردن مکان توپ به حالت نشسته اقدام شود .


آقای زمان شما متهمید!!! (به بهانه کنسرت  کریس دی برگ)
.: سه شنبه 14 خرداد ماه سال 1387 :.

خیلی از دوستان شاید منو به طرفداری متعصبانه از آقای زمان متهم خواهند کرد اما این چیزی که امروز برای نوشتن انتخاب کردم فقط حرفهایی هست که بعضا نمی‌شد راحت گفت و فقط این صحبتها مربوط به دید من می‌شود والا میتونستم در وبلاگ قصه گوی شب و یا به عنوان یه کامنت در وبلاگ شخصی آقای زمان نیز قرار دهم اما به دلیل اینکه تماما مسئولیت این نوشته بر عهده خودم هست و دوست دارم که در اینجا به سمع دوستان برسانم.

این تیتر که «آقای زمان شما متهمید» بی جهت نیست، بلکه بهانه کوچیکی تا به یه زبونی خاص بگویم که چه شده است شاید خیلی از دوستان بفهمند که چرا با آقای زمان چنین رفتاری می شود.

 

آقای زمان شما متهمید!!!

 

 

 

شما به چه عنوان به جناب آقای کریس دی برگ نامه می‌نویسید و باعث دلسردی ایشان از اجرای برنامه‌هایشان می‌شوید. دولت فخیمه مهرورز و مهرپرور و عدالت گستر در رسانه و جراید خودش را تام و جری میدهد که ملت ایران انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست و این دولت با وجود دوستانی نظیر روسیه و هندوستان که تحریمهای ایران را به رسمیت شناخته تحریمهای استکبار جهانی و ایادی آن را به هیچ نگاشته و آنها را به کیک زرد دایورت نموده است و آن وقت شما با این عمل ننگین و خائنانه‌تان که سعی در سیاه نمایی و بد جلوه دادن جامعه ایرانی را دارید؟ شما چگونه انتظار دارید که با این درشت گویی هایی که در مورد دولت و سیاستهای آن انجام دادید باز هم مجوز کنسرت بدهیم؟ شما خجالت نمیکشید و از این آگاه نیستید که «حفظ نظام از اوجب واجبات هست» ولو حتی با کنسرت دادن جناب کریس دی برگ که سهله ما قربان سرکار خانم شکیرا و جنیفر لوپز نیز میشویم تا با کنسرتهایشان موجبات استحکام پایه های نظام مقدس جمهوری اسلامی شوند و جوانان این کشور از روحانیت همیشه حاضر در صحنه رویگردان نشوند.

آقای حسین زمان شما متهمید که دارید تشویش اذهان عمومی می نمائید مگر شما با این همه تحصیلات دانشگاهی هنوز خبر ندارید که ساز از هر مواد مخدر و مشروبات الکی خطرناکتر هست و باید جلوی آن را گرفت اینکه جوان برود ساز یاد بگیرد و بیاید مثل آن دوران منحوس پهلوی اعتراض کند و اعتراضش را هنرش به گوش این و آن برساند، فکر میکنید کار درستی هست؟ ما خودمان اینکاره‌ایم ما که میدانیم خیل عظیمی از ترانه‌های اعتراضی آن زمان را که مرحوم فرهاد عنایت فرمودند و به گوش این جوانان رساندند در پیشبرد انقلاب آسمانی ما تاثیر گذار بود خب شما چگونه انتظار دارید که ما اجازه دهیم از اسلحه خودمان بر علیه خودمان استفاده کنند؟ در ضمن مگر ما نمیدانیم این جناب دکتر شریعتی فرد خوبی بودند ولی خب ایشان نیز باعث و بانی این انقلاب بودند خب چگونه اجازه دهیم با ترویج افکار ایشان توسط شما باز هم این ملت بخواهد شورش کنند و دودمان ما را بر باد دهند؟

شما خجالت نمیکشید؟ شما فکر کردید جناب م ر ش هستید که تلویزیون را تحریم کرده بودید خب ایشان یک خوبی هایی آن اوایل انجام داده بودند و تعدادی از عوامل آن رژیم فاسد را من جمله گلپایگانی،  ایرج، خوانساری و سرهنگ زاده و... را معرفی کرده بودند و ما خدمت اینها رسیده بودیم و حالا برای اینکه تابلو نشود گفتیم یه مدت زمانی که به مصلحت نظام هست ایشان صدا و سیمای عزیزمان را تحریم نمایند، حالا شما چرا کاسه داغتر از آش شدی؟ مگر بهتان نگفتیم مساله فلسطین از هر چیزی مهمتر می‌باشد و شما گوش نکردید خب انتظار داشتید هم صدایتان پخش میشد و هم راست راست می آمدید و می رفتید و در  مورد فلسطین عزیز سرودی نمی خواندید؟ واقعا که رو را برویم سنگ قزوین جلوی شما لنگ می اندازد.

اصلا چه کسی به شما گفته بود از آن عبدالله نوری (آبروی آخوندها را برده بود) طرفداری کنید مگر ما چه چیزمان از این خاتمی غرب زده کم بود که نتوانیم به آمریکا برویم تازه ما هاله‌ای نیز بر سرمان رویت شد که این جرج دبلیو بوش هم چشم دیدنش را نداشت حالا این مردک برداشته و تو آن روزنامه «خردادش» از مذاکره با آمریکا نوشته بود آن هم در سال 78 که اصلاح طلبان گور به گور شده بر سر مسند بودند خب ما هم ایشان را ادب کردیم و بعدا خودمان نیز مذاکره کردیم تا چشم این اصلاح طلبان در بیاد، شما چرا قلم برداشتی و در آن روزنامه «صبح امروز» سعید حجاریان ملعون (دیدی که آن را نیز سر جایش نشاندیم) برای عبدالله نوری نامه فدایت شوم نوشته‌ای؟

اصلا به شما چه که عید نوروز 79 جلوی بیمارستان میلاد برداشتی برنامه دعای توسل راه انداختی که چی بشود؟ این سعید حجاریان بی همه چیز دوباره زنده شود و از پائین فشار دهد و از بالا چانه بزند.

مگر شما نخود هر آش هستید که به حمایت از آن باقی و گنجی مرتد و مهدور الدم پرداختید مگر شما نمیدانید آن دو تا ملعون باعث شدند که شبها خواب خوش به چشمان شاه کلید عزیز و عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری پوش و برادر حسین و حسن نیاید. این ها را ما زندانی کردیم آنوقت شما می‌آئید در آن اورکات (خوب کردیم که فیلترش کردیم) از این اکبر گاف حمایت میکنی و در سایتهایی مثل روز آنلاین و امروز که با دلارهای آمریکایی راه انداخته اند بیانیه میدهی. میائی و در آن جشن کذایی شب یلدا (این شب یلدا هم از میراث دوران شاهنشاهی هست و باید هر چه سریعتر دکانش را جمع کنیم باید نیمه شعبان شب یلدا شود و شله زرد خورده شود و دعای فرج بخوانند نه اینکه چله زمستان ملت از کجا هندوانه پیدا کند و بخورد و تازه باید فال حافظ بگیرند) از باقی حرف می‌زنی.

شما اگر همین الان هم که نفس می کشید از سر سلامتی نظام مقدس ماست و الا با این جرمهایی که مرتکب شدید انتظار دارید که اجازه دهیم شما بیائید و کنسرت دهید و جوانان این مملکت گل و بلبل را منحرف کنید؟ شما خجالت نمیکشید؟ چگونه رویتان میشود که به روی مسئولین نظام نگاه کنید؟

برداشته‌ای برای جناب آقای کریس دی برگ نامه سیاه نمائی نوشتی که چی بشود؟

حالا هم در آن وبلاگت هر از گاهی بهانه جویی میکنی و پایه های نظام را تضعیف میکنی، نه جانم ما دیگر اجازه نمیدهیم شما اینگونه ادامه دهید از لج شما هم که شما متالیکا را هم می آوریم و کنسرت میگذاریم.

ببینم چه کسی به شما گفته بود از آن محمد خاتمی حمایت کنی وقتی که همه هنرمندان و خوانندگان صدا و سیما از حمایت از ایشان بر حذر شده بودند و حتی پایشان می افتاد بهش فحش و ناسزا هم میگفتند شما بی خود کردی که یک کاست را به آن آدم و عامل استکبار تقدیم کردی.

شما متهم هستید که چرا اهل دود و بافور نیستی؟ آخر کدام خواننده را دیدی که صدایش بدون مشروب باز شود و بخواند؟ آنوقت جنابعالی نه سیگار می کشی و نه حتی لب به ماالشعیر اسلامی هم نمی زنی چگونه انتظار داری که جزو هنرمندها حساب کنیم؟ جنابعالی خجالت نمیکشی وقتی همکارانت زنشان را طلاق میدهند و زن خوشگلتر و جوانتر می گیرند اما تو هنوز همان گونه ماندی. وقتی بسیاری از همکارانت از دوست دخترشان ترانه می گیرند چه کسی به جنابعالی گفته بود که بروی از آن هوشنگ ابتهاج که از این مملکت فراری شده شعر بخوانی و یا به شما چه کسی گفته بود که غزلی را که این قیصر امین‌پور برای آن محسن مخلباف فاسد گفته بود را بخوانی و وقتی دوستان می گویند «واسه نونه واسه نونه» شما بیجا کردید که میگویید «این ترانه بوی نان نمیدهد».

آقای زمان شما محکوم هستید که کنسرت ندهید و تا زمانی که توبه ننموده‌اید و مثل بچه آدم سرتان را پائین بندازید و فقط به خواندن ترانه‌هایتان مشغول نشوید آش همین هست و کاسه همین.

   

 

 

خب دوستان  این دادخواست طنز من بود که باید دادگاه عمومی و وجدان آگاه ملت در مورد هنرمند عزیزمان آقای زمان قضاوت کنه.

همیشه آبی و سرفراز باشید/ یا علی 


بزک نمیر بهار میاد !!!!!
.: جمعه 3 خرداد ماه سال 1387 :.

راستی با دیدن این عکس خنده تون که نگرفت یه وقت نخندین ها خوبیت نداره،  بهرحال ۱۴ خرداد نزدیکه.

 

خب من بعد از بیست سال خونه مو میخوام باید خفت کی رو بچسبم؟؟!!!!!


محض خنده، همینطوری!!!!!
.: پنجشنبه 9 اسفند ماه سال 1386 :.

 جناب منهدس بهت خوش میگذره؟!!!!!!!

 

فقط محض خنده این تفاوت پنج سال رو مقایسه کنید. پنج سال قبل فقط  «اکبر یارمحمدی» بودم ولی الان «مهندس اکبر یارمحمدی» هستم. راستی موهای سپیدم زیادتر شده یعنی پیرتر شدم؟!!!!

شاید.....

اکبر زندگی همینه دیگه، میایی و میری.

ولی من هنوز خیلی کار نکرده و آرزوی نرسیده دارم.

خب دیگه عزیزم وقتشه آماده شو باید بری.

آخه کجا برم؟

همین حوالی .... جای دوری نیست.!!!

کجا؟؟؟؟ من که نمی فهم چی میگی؟؟

خب بالاخره میفهمی... زود باش آماده شود واسه رفتن والا یه جور دیگه میگم ها!!!

آخه واسه چی؟!!!

دِ مرتیکه الدنگ مگه با تو نیستم؟؟؟؟ دِ یالله سوار شو ببینم.

خب چرا میزنی؟؟؟؟ حالا نمیشی یه کم بیشتر وقت بدی؟؟

نه خییییییر زود باش سوار شو بینم.

ولی تو گفتی نه خیر!!!

خب آره، بازم میگم

خب منفی در منفی یعنی مثبت یعنی «نه» در «خیر» ی میشه «بله»!!!!!

 

شیطون میگه اینجا هم دست از تیکه انداختن دس ورنمیداری بیا این آخر عمری آدم شو.

خودمونیم ها بعضیا چه توقعات بیجا از من دارن.

 

بهرحال آرزو بر جوانان عیب نیست. از اینکه خیلیا دست به دعا برمیدارن تا من آدم بشم متشکرم ولی خب دیگه فرض محال بعیده خودتون که بهتر از من میدونین.

چاکر و مخلص همگی.

 

از اینکه این پست عجیب غریب رو تحمل کردین متشکرم. قول داده بودم تو دوران خدمت جلوی دیوونه بازیام رو بگیرم ولی خب ترک عادت موجب مرض هست. دو ماه زودتر قولم رو زیر پا گذاشتم.

 

همیشه آبی و سرفراز باشید/ یا علی

 


خطی خطی های داش قیصر (۲)
.: یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386 :.

چی؟ تعجب نکنین، بذارین همین اولی کاری تکلیفم رو باهاتون روشن کنم من داش قیصر هستم و این نوشته رو هم داش اکبر ننوشته اگه به این امید اومدین که بازم نوشته ای از این داداش ما بوخونید. عوضی اومدین. خب دیگه این داش اکبر چند وقتیه بی حوصله شده و حال سیاه کردن و نوشتن رو نداره، هر چی هم میگم چی شده میگه بی خیال بابا(این تکیه کلام بی خیال باباش خیلی وقتها کفرم رو در میاره شیطونه میگه یکی بخوابونم تو گوشش که یه کم آدم شه و دس از این بی خیالیش ورداره).

وضع مملکت هم روبراهه آق محمود (این یه تیکه رو از اکبر کش رفته ام البته با اجازه اش) چپ و راس هر جا میشینه داره آمار ازدواج رو می بره بالا خدا به دادمون برسه ما تو پیدا کردن یکیش داریم تو کوچه علی چپ جفتک می زنیم و آفتاب مهتاب میریم اونوقت این نماینده‌ها به فکر تجدید فراش واسه ملت هستند به قول آق محمود: واسه بعضی از مردا همین یه همسر هم از سرشون زیادیه. (به مولا خودش گفته به جون این باجناقم که الهی خودم کفنش کنم آق محمود خودش گفته).

راستی خبری از آسید ممد مون شما دارین یا نه؟ واقعا اینم رئیس جمهور شد لااقل عرضه اون بابا اکبرمون رو نداره(یه جریده اجنبی انگار گفته بابا اکبر مثل کوسه انتقام میگیره، میدونم هیچ ربطی نداشت وقت محض اطلاع گفتم) داداشمون بعد از فتح مصلحتخونه حالا رئیس خبره خونه شده و بیا و ببین. انگار آق محمود این دفعه به خبره خونه نرفته واسه عرض ادب واسه همینم بابا اکبر واسه نومه مرقوم کرده: آق محمود باباجان، بالام جان چته؟ چه مرگته؟ دفعه بعد تکرار بشه میدم این محسن جان ادبت کنه.

آق محمود هم رفته به آبجی فاطی گفته که آبجی ببین این داره چی میگه. فاطی جون هم چادر به کمر بسته و با وردنه رفته دم دره مصلحت خونه گفته آهای نفس کش این بابا اکبر و آسید ممد رو باید اعدام کنید(بدبخت این آسید ممد از آسمون تگرگ هم بباره میگن مقصره اونه) حالا اینارو ولش آسید محمود که قرار بود تو خبره خونه معاون بابا اکبر  بشه و نذاشتن بشه ناراحن شده و گفته دیگه نمیخوام (آخی بالام جان ناراحت نشو بابا اکبر برات آب نبات چوبی میگیره آ قربونت برم)

 

بی خیال اینا ناصر خان حجازی رو حال کردین دیدین که حال ژنرال رو تو قوطی کرد تازه اولشه این هفته می زنیم سایپا رو چپه می کنیم تازه این قرمزها با این مربی سوسولشون که هی واسه تماشاچی ها خودش رو لوس میکنه یه چهار تا بازی رو شانسکی و به زور داور و شیر سماور و اگزوز خاور برنده شدن (حال کردین وزن درونی رو ) فکر کردن چی شده داداش هفته نهم در پیشه.

 

راستی شنیدین که محسن خان نامجو هم از ایران رفت خب که رفت که رفت معین رو عشقه به قول هنرمند عزیز و گرام و والامقام امید: سرتُ بذار رو شونه هام خوابت بگیره/ بذار تا آروم دل بی تابت بگیره(خب چه ربطی داشت؟ به جون خودم هیچی آخه این اکبر دپرس شده و تو این حالت داره این ترانه رو می خونه منم گفت محض اطلاع بگم که وضع این بچه چطوره) اگه واقعا طالب این هستین که کیم آرامش پیدا کنین توصیه میکنم به این چیزها گوش کنین: خدابیامرز آغاسی، جلال همتی (خدا رحمتش کنه)، عهدیه(انگار این یکی زنده هستش پس بی خیال)‌، زنده یاد سوسن(انگار واسه ارواح عروسی گرفتیم)، شهرام شب پره (خب این چرا زنده مونده؟ به شما چه؟) و اندی (خوشگلا باید برقصن، البته منظور شما نیستش عزیزم زود جو نگیردت که پاشی پشت کامپیوتر کمر قر بدی و سینه بدی بالا خجالت بکش بیشین سر جات )

 

بینم کاری مونده یا نه؟ خب دیگه ایندفعه رو بالام جان کاری باهاتون ندارم در ضمن یه کم بیائین به داد این پسر برسین. این سومین نوشته ای هستش که بهش دادم اما هر دفعه یه بامبولی سر هم میکنه و اونقدر قیچیش میکنه که از سر و ته مطلب فقط یه اسم خودم میمونه بهش بگین زیاد به نوشته های من گیر نده میگه سیاسی ننویسن سر به سر دخترا نذار(دیگ به دیگ میگه روت سیاه، بگم تو دانشگاه چطوری دخترا رو کنف می کردی پسر؟) بحث آبی و قرمز راه ننداز (ایندفعه چون خودش استقلالی هستش و دیدم که لینکش رو هم گذاشته گفتم یه حالی بهش بدم والا من که از فوتبال خوشم نمیاد خب چه معنی داره یه توپ میندازن وسط بیست و سه نفر دنبالش می دوند خب به هر کدوم یکی یه دونه بدن تا دیگه دعوا نکنن) چشم اکبر جان دیگه امری باشه؟ فقط دست از این رفتارت بردار دوس داریم بازم شعر و ترانه بنویسی و بازم اینجا رو رونقش بدی. منتظرتم .

عزت زیاد

یا مولا علی

داش قیصر


داش قیصر خیلی اصرار  میکرد که آپ کنم اما به دلیل اینکه نه از نظر روحی وضعم خوبه و نه وقتش رو دارم که زیاد به نت بیام به قول یکی از بچه های قدیمی میگه این سندروم سربازی یه مدتی بعد خوب میشی. تصمیم دارم کمتر حرف بزنم و بیشتر به آینده بپردازم به هدفی که دارم و اونم اینه که حتما کارشناسی ارشد باید قبول بشم حال و حوصله سیاست رو هم ندارم و حرفهای داش قیصر رو هم به حساب من نذارید مسئولیتش با خودش هست با اینکه با اینگونه نوشتم مخالفم ولی باز برای اینکه بهونه ای باشه که اینجا ساکت و کور نباشه واسه همین اجازه دادم بازم مطلبش بیاد بالا. اگه از دست سربازی راحت بشم خودم چنان طنزی بنویسم تلافی این بیست ماه ننوشتن رو بکنم.

امیدوارم همیشه عاشق و‌ آبی و سرفراز باشید/ یا علی


خطی خطی های داش قیصر
.: جمعه 29 تیر ماه سال 1386 :.

خب، خب به جمالتون من داش قیصر هستم یکی از رفقای قدیمی همین داش اکبر گلمون، از امروز تصمیم دارم از این وبلاگ سوءاستفاده کنم و واستون از خیلی چیزا بگم. فکر بد و بیراه هم به مخیلتون را ندین که میونمون بدجوری شیکر آب می شه. فقط محض رضای اوس کریم دارم این خط خطیا رو واستون مرقوم می کنم. نبینم و نشنوم که راپورت و دوسیه مارو به امور ارشادیه محترم بدین که دیگه مجبورم با داش فرمون بیام و خدمتتون برسم.

یادش بخیر اون قدیما مردونگی و جوونمردی و مروت و از این حرفا واسه خودشون حرمتی داشتند مگه پاسبونی جرات می کرد که به آبجی آدم نیگاه چپ بکنه. اما این روزا نظمیه و نظمیه چی ها نمی تونن دزد و قاچاقچی و قاتل و آدم‌کش بگیرند و ببرند نظمیه،‌ چپ و راس میان به پاچه و صورت و زلف آبجی های محترمه ما گیر میدن؛ عزیز من، داش من مگه تو خواهر و مادر نداری مگه تو قرار نیست بری این دانشجو نماهای بی همه چیز رو که شونصد ساله که دانشجو هستن و هر 18 تیر ماه میان و شعار از خودشون در میکنن رو بگیری و به حسابشون برسی. (در ضمن تا یادم نرفته و برای جلوگیری از بسته شدن زخمه توسط وزارت ارشادیه و وزارت تیلیفنچی باید بگم که انرژی هسته ای حکم مسلم ما بید؛ ننه، قیصر جون مگه هزار دفعه بهت نگفتم این سی دی برره رو کم نگاه کن بد‌آموزی داره برات).

آخ اوس کریم این جمعه شبی یه کاری کن که این بانو چویی دست از سر یانگوم جان ورداره. دِ زنیکه هر کاری می کنه و هر بلایی سر این دختر معصوم میاره و اونوقت ملت نشستن بر و بر نیگاه می کنن و چیزی نمیگن اگه خدا بیامرز نرگس بود، یادتون که هست ملت از بس دعا کردن شوکت افلیج شد و افتاد گوشه خراب شده خودش. ( اکبر : آخه داش قیصر جان یانگوم چه ربطی به مساله و مشکلات روز مردم داره؟)

این داش اکبر داشت برام از مشکلات بنزین می گفت و نمی دونست چیکار کنه باید واستون بگم آخه داداش من تو که تو خونه دو تا ماشین داری چی میگی همین امروز صبح اومدی دنبالم و رفتیم به چی‌چست تا اونم با چی،‌با پرشیا. از اونجایی که امروز فوق‌العاده  رانندگی می کردی و می گفتی جرات خراب کردنت رو ندارم باید بهتون بگم که این داش اکبر به شوماخر گفت زکی. سر این پیچها چنان می پیچید که انگار نظمیه‌چی ها دنبالش کردن، نه بابا مزاح فرمودیم زیاد رانندگیش بد نیست اگه دفعه اول زنده موندی واسه دفعه بعد توبه میکنی که سوار ماشنینش بشی.

خب جونم براتون بگه داداش من اگه بنزین نداری خب که نداری من چیکار کنم مگه من میتونم تو امور دولتی دخالت کنم و اونوقت وزارت نفتیه از من شیکایت کنه و مثل ایلنا این زخمه رو هم ببندن. داداش سری که درد نمی کنه رو دستمال یزدی نمیبندن.

مخلص همگی

داش قیصر

 

 

متن بالایی رو که مشاهده کردین یکی از دوستان صمیمیم نوشته است. از اونجایی که دوس نداره اسمش فاش بشه به پیشنهاد من از نام داش قیصر استفاده می کنه. البته قرار نبود که ادبیاتش هم اینگونه باشه اما برای اینکه کمی هم نمک داشته باشه از اون ادبیات استفاده کرد. هر از گاهی ازش خواستم که برای وبلاگم از این نوشته هاش واسم بده. نثر خوبی داره و طنزش هم جالب هستش. نمیدونین خودم خیلی دلم برای طنز نوشتن تنگ شده اما حیف که دست و بالم بدجوری بسته شده البته تا آخر امسال شاید بتونم یه کاری کنم. این هفته اگه خدا بخواد قرار یه اتفاقی بیفته اگه اونطور که خودم میخوام پیش بیاد خیلی خوب میشه.

 

در مورد اون مطلب که آخر نوشته قبلی نوشته بودم بعضی از دوستان دلگیر شده بودند اما باید بگم که کامنت گذاشتن من تو وبلاگ دخترایی که فقط با یه اسم کوچیک می نویسن و شناخته شده نیستند و تازه مجرد هستند برای خود من دردساز میشه و از کامنتهای من تعبیر بدی میشه و هیچ ربطی به zz بودن و این حرفا هم نداره.

 

در ضمن بعضی از دوستان گله می کنند که چرا به مسائل شهر خودم نمیپردازم دلیلش اینه که من بیشتر از اینکه حس کنم اهل چه قوم و چه ایلی و چه شهری هستم بیشتر ایرانی هستم و قبل از اون هم یه انسان هستم و ترجیح میدم زیاد وارد این مسائل نشم و الا در مورد مسائل ارومیه خیلی حرفاست که می تونم بگم اما ترجیح میدم به صورت حضوری با بقیه دوستان و همشهریان وبلاگ نویس مطرح کنم. در ضمن بقیه دوستان با قلمی بهتر و شیواتر از من می تونن در این مورد بنویسن و از اونجایی که زبون من پر از نیش و کنایه هستش اگه بخوام حرفی بزنم یحتمل به چندتایی بر خواهد خورد پس کمتر در این زمینه صحبت کنم بهتره.

قرار بود توضیحاتم کم باشه اما چه کنم که این مطول نویسی رو نمی تونم ترک کنم.

 

در پناه حضرت حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/یا علی


... و باز بحث شیرین وبلاگ
.: سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386 :.

دیروز می خواستم آپ کنم اما چون عصبانی بودم دست نگه داشتم و چیزی نگفتم. از قدیم گفتن که مار از پونه بدش میاد دم در خونه اش سبز میشه. یه نفری بود که تو دوران دانشجویی همش به من نزدیک میشد و منم ازش بدم میومد اولش بد نبود اما رفته رفته از رفتارش حالم بهم می خورد و پنج ماه پیش اومد هم اتاقی با من شد و دیگه از خنگ بازیا و جفنگ بافیاش حالم بهم میخوره دیروز هم اعصابم رو بهم ریخته بود اومدم خونه میخواستم یه جورایی دق و دلیم رو سرش خالی کنم، اما صحبت کردن با نازنینی که فوق العاده دوسش میدارم باعث شد که یادم بره برای چی عصبانی هستم. صحبت کردن باهاش همیشه بهم آرامش میده و آروم جونم میشه به همین خاطر هم ازش ممنونم که هنوز هم تحملم میکنه و شکوه و گله هامو حوصله میکنه. حس میکنم دیگه تنها نیستم و کسی هستش که می تونم تموم زندگی و هستیم رو به پاش بریزم و فداش کنم.

 

اما پریروز یه جلسه با وبلاگ نویسان ارومیه برگزار شد که خیلی از دوستان به تفضیل در موردش پرداختند منم امروز به اون می پردازم اما قبلش باید در مورد نوشته قبلی یه توضیحاتی بدم و اونم اینه که متاسفانه و یا خوشبختانه من زبون بسیار بدی دارم که نیش و کنایه جزو لاینفک اون محسوب میشه و یه جورایی خیلی به تحقیر ملت پرداختم و دلیلش هم چیزی جز خودخواهی و غرور بیش از اندازه من نیست. البته خیلی از دانشجوها شاید تو اون تقسیم بندی قرار نگیرند ولی واقعیت اینه که برخوردهایی که تو دانشگاه با دخترا و پسرا داشتم بیشتر از این نوع برخوردها بوده و متاسفانه و یا خوشبختانه الان دانشگاه ها فقط یه دبیرستان مختلط هستند و برای همه اون موردها مصادیق عینی دارم ولی خب یه دسته ای بوده که هیچ وقت جزو این گروهها نبودند و خب نمیشد در موردشون طنز نوشت چون زیادی مثبت بودند و نمیشد نکات منفیشون رو بزرگنمایی کرد.

 

اما جلسه وبلاگ نویسان؛ انتظار یه گزارش تر و تمیز رو نداشته باشید بلکه من فقط نکاتی رو که خودم دیدم و پسندیدم رو اینجا میارم به یه نوعی به حاشیه ها می پردازم.(چون موبایلم دستم نبود سوژه های خوبی رو برای عکاسی از دست دادم پس به قول علی آقا این بی عکسی رو تحمل کنید):

 

ü      یه حاشیه جالب این بود که همه تورک زبان بودند و فقط خانوم شیرزاد فارسی زبان (به عبارت درست تر کرد زبان ) بودند به همین خاطر برای رعایت حال اقلیت ، اکثریت تابع نظر اقلیت شد و دوستان به غیر از دو سه نفر به زبان فارسی صحبت کردند(به کسی بر نخوره بعضی وقتها دموکراسی باید وارونه بشه تا به نتیجه خوب برسه).

ü      بیکارستان عزیز (آقای اسدزاده) یه اتیکت برای شناسایی خودشون زده بودن که خیلی جالب انگیز شده بود و برای اکثر دوربینهای عکاسی ( تعداد دوربین ها از شرکت کننده ها زیاد بودند) سوژه خوبی شده بودند.

ü      آقای جباری از سر جلسه امتحان دانشگاهی اومده بودند که کمی دیرتر از بقیه اومدن آقای دکتر صادقی هم خوب دودره کردند و یه توکه پا اومدن و رفتن.

ü      اول از همه قرار بود که از دست راست آقای شیرازی همه خودشون رو معرفی کنم( و عجالتا من نفر سوم می شدم) اما با شیطنت من و به حکم سن و سال آقای معین فر معرفی از دست چپ آقای شیرازی شروع شد تا نفرات آخر من و ناصر و بقیه باشیم. دوستان سمت چپ اعتراض کردند که با حاضر جوابی من «اکثریت جلسه با اصلاح طلبان هست به همین خاطر از چپ شروع شد» کمی غائله خوابید.

ü      به گفته آقای شیرازی ( اگه اینو نگن میگن لال از دنیا رفت) آقای پورحیدر یکی از عوامل بهم زن جلسه بودند و یه جا آروم و قرار نداشتند و همش در حال این ور و اون ور رفتن بودند.

ü      سجاد  هم جزو دیر کنندگان بودند و بر خلاف وبلاگ پر سرو صداشون اصلا و ابدا صداشون در نیومد.( این محض اطلاع گفتم)

ü      یکی از عوامل اغتشاش جلسه خودم بودم که با حاضرجوابی و قطع صحبتهای دیگران رو اعصاب همه رژه حماسی رفتم اساسی.  

ü      این ناصر هم مثل بچه آدم نشسته بود و جیکش هم در نمیومد.( آخ بمیرم که چقدر این بچه خجالتی هستش؛ ناصر با این خجالتت نمیتونی کسی رو خوشبخت کنی ها گفته باشم)

ü      عکس گرفتن آقای جباری با گوشی N70  شون سوژه جالبی برای من شده بود. حیف دوربین نداشتم تا از عکس گرفتن ایشون از لیست وبلاگهای نوشته شده بر روی کاغذ اینجا بذارم (هر کی عکسی گرفته به من هم بده تا ملت بدونن اونجا چه خبر بود)(با توضیحات استاد گوشی ایشون  N73 هستش البته اونجا خجالت کشیدم بپرسم ولی خب حالا که گفتن شما هم اصلاح کنید؛ شنیدم دوربین های خوبی دارن ).

ü      البته اکثر دوستان از پنج شش ماه پیش به وبلاگشتان پا گذاشتند اما دوستانی مثل آقای فاریابی و یا آقای جباری و یا آقای احمد زاده و یا خودم جزو سه ساله به بالای این جمع بودیم که تو این بین من از همه شلوغتر بودم.

ü      یکی از پیشنهادهایی که آقای عطایی دادند تو همون نطفه با مخالفت من مواجه شد و پیش بینی میشه جلسه بعد سر این موضوع کلی بحث بشه. و اونم پیشنهاد شناسنامه دار کردن وبلاگستان ارومیه بود که من به عنوان کسی که هویتم مشخص هست اما از شناسنامه دار شدن متنفرم و حتی حاضر نیستم سایتم رو ثبت کنم به همین خاطر باهاش مخالفم که البته بعضی از دوستان هم با این مسئله با من موافق بودند.اما در مجموع چیزی که جمع بندی شد به نظرم زیادی ایده آلیستی شده و نمیشه بهشون رسید. و من هنوز معتقدم که وبلاگ نمیتونه محدود بشه و هر کس هر چی که دلش بخواد می تونه بنویسه چون اگه قرار باشه محدود باشیم رسانه های نوشتاری مثل مطبوعات و یا دیداری و شنیداری مثل رادیو و تلویزیون و سینما هستند که خطوط قرمز خودشون رو دارن و نباید تو وبلاگستان خط قرمزی رو قرار داد.

ü      اما جالبه که خیلی از دوستان از قربانی ربات غیر هوشمند ( تعبیر آقای جباری) شده اند و به یه نوعی داغدار وبلاگهای قبلیشون هستند، علی آقا، آقای جباری ، آقای احمد زاده و سجاد عزیز جزو کسانی بودند که قبلش وبلاگشون فیلتر شده بود.

ü      خوردن شیرینی و آب میوه چیز خاصی نداشت و همه خوب از عهده اینکار بر اومدن اما خوردن کیک تولد فریاد خرداد یه مزه دیگه ای داشت. به همگی دوستان قول میدم اگه زنده موندم 6 اردیبهشت 87 همزمان با تولد زخمه و خودم و به مناسبت تموم شدن سربازی عکس یه کیک تولد رو همین جا بذارم ( کیک تولدش رو خودم با اونی که گفتم بهم آرامش میده و خودش دوسش دارم می خوریم و جای همگی رو خالی می کنیم؛ تیکه آخر رو شوخی کردم اما اگه باشم حتما جشن می گیریم).

 

این سیزده تا کافیه آخه سیزده عدد شانس خودمه. پس نحسیش رو شما به بزرگواریتون ببخشائید.

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی

 


ازدواج دانشجویی
.: شنبه 16 تیر ماه سال 1386 :.

خیلی وقت بود که طنز ننوشته ام امروز که میخواستم بنویسم زیاد جالب نشد دو سه سال پیش تو یه نشریه دانشجویی این مطلب رو نوشتم و پیه همه چیز رو به تنم مالیدم و کلی حرف و حدیث شنیدم ولی با اینحال باهاش خیلی حال می کنم. دلم برای دوران دانشجویی تنگ شده و این روزا دارم سعی می کنم که بیشتر تلاش کنم تا دوباره بازم دانشجو بشم.

 

ازدواج دانشجویی

 

در راستای اینکه این روزا تب ازدواج و عشق و این جور چیزا خیلی داغه بنده هم تصمیم گرفتم تا دانشجویان که همچون انسانهای دیگه می تونن عاشق بشن رو براتون معرفی کنم و مثل کتابهای علوم دوران مدرسه براتون تقسیم بندی کنم اول از همه از عناصر ذکور دانشگاه براتون شروع کنم :

آقایون:

این دسته بر انواع و اقسام مختلف هست که در زیر شرح احوالشون رو برایتون خواهم گفت.

حول هلیم افتاده های توی دیگ: این عزیزان دانشگاه رو با محضر عقد و ازدواج عوضی گرفتند همین که اسمشون به عنوان دانشجو تو اینترنت و سایت سازمان سنجش میره و بعد میره تو تله تکس تلویزیونشون و فرداش تو روزنامه چاپ میشه بالفور میان برای ثبت نام و همون اول کاری در زمینه خوابگاه درخواست خوابگاه متاهلی می کنند و در ضمن ثبت نام تو صف پر کردن فرمهای ثبت نام بالاخره بعد پر کردن شونصد و چندی از فرمهای دختران خوب بالاخره با یکی می ازدواجند و همون اول کار خودش رو و بقیه رو راحت می کنن.

مجانین الوفور فهیمه رحیمی خون: این جماعت زیادی داستانهای عاشقانه می خونن کافی هست تا یه دختری به روشون لبخند بزنه و یا روم به دیوار چشمشون تو چشم هم بیفته دیگه کار تمومه دیگه آقا از درس و مشق میفته با دود سیگار قلب تیر خورده در میکنه و از پشت میز و صندلی کلاس گرفته تا در wcها پر از یادگاریهای این جماعت مردم آزار هست .تو که جنبه نداری دانشگاه قبول نشو دیگه ... دِهه دهن منو باز  می کنن تا یه چیزی بگم ها .

فرصت الطلبهای مارمولک صفت: از اینا هر چی بگم کم گفتم دو ترم میشینن سر این کلاس و اون کلاس تو این دانشکده و اون دانشکده پلاسند تا یک لقمه چرب و آبدار به تورشون بخوره و برای بدست آوردنشون از هر کاری بگین امتناع نمی کنن از قبیل برگزاری جشنواره و شب شعر و برگزاری اردوی مختلط وتازه اگه طرف ماشین داشته باشه با پنچر کردن عمدی و بعد گرفتن پنچری ماشین دختر خانوم پولدار مایه دار خوشگل و درسخون (زکی چنین چیزی پیدا نمیشه تازه پیدا هم بشه چنین مالی روی زمین نمیمونه ) اونوقت تازه تو دل خانوم جا پا پیدا میکنن که بیا و ببین . اما چون من از کنف کردن آدمای فرصت طلب حال میکنم از آنجایی که چنین دخترایی خودشون شونصد تا پسر را لب تشنه تا در کارخونه جگوار میبرن و حتی یه جرعه آب معدنی هم به اینا نمیدن دست این پسرا اساسی تو پوست گردو میمونه و در این وضعه که بنده قند تو دلم آب میشه و یه بارک اله ی مشدی نثار این دختر باحال میکنم. و اینجاست که آقا مثل خروسک میفته دنبال این عروسک. آی حال کردم که اینا ضایع میشن دلم خنک شد آخیش.....

مجسمه های ابوالهول : این جماعت هم از اونایی هستن که سرشون فقط تو درس و کتاب و حساب هست و فرق بین لاو و لاف و یولاف رو نمیدونن در اینجاست که میگویند مجسمه ابوالهول بخارش از شما بیشتر هست شما روی هر چی درخت هست رو کم کردین بیچاره دختره خودشو میکشه روزی شونصد بار میره و میاد از طرف سوال درسی و غیر درسی می پرسه اما حضرت آقا تو باغ خودش داره ابوعطا چه چه میزنه .اینا به درخت چنار گفتن زکی.

 

نکته مهم : این تکیه کلام بهروز خان وثوقی رو فراموش نکنید :« تو این دوره زمونه به هر کی گفتم نوکرتم با خنجر کوبیده تو این قلبم کی اندازه یه نخود معرفت رو کرده که من یه خروار رو کنم» یکی از علایم عدم ازدواج پسرا همین هست.

 

اما خوب دست آقایون رو رو کردیم برسیم به سراغ خانومهای محترم

 

بهونه گیرهای الکی خوش: اینا از اون دسته دخترایی هستن که روزی بیست نفر بهشون درخواست ازدواج میدهند اما چون خانوما میخوان ادامه تحصیل دهند به این پیشنهادات جواب رد میدن و سرشون به مارتیک و روژه لب و رنگ لاک مشغوله . گفتن الباقی ممکنه منو تا باغ رضوان راهی کنه تا همین جا بسه .

عروسکهای تیتیش مامانیا: وای چه خوشگل شدی امشب، روزی  نیم ساعت و اندی دقیقه و چند ثانیه جلوی آینه دستشویی دانشگاه مشغول درست کردن لب و لوچه و های لایت کردن زلفگان خود می شوند تا شاید به اینا کسی پیشنهاد ازدواج دهد تا خانوما با ناز و ادا بگن باید فکر کنم و جواب بدم و بعد از اندی دقیقه و جیک ثانیه بگن با اجازه شما بله .

تندیسهای مادام کوری در موزه لوور: این دسته مثل مجسمه های ابوالهول آقایون میمونند با این تفاوت که در ترمهای آخر سر مبارکشان به جلد کتاب فیزیک هالیدی و دیفرانسیل جرج توماس میخوره و تازه از خواب میشن بیدار که اونوقته که میخوان بشن گرفتار دلشون پسر درسخون و خوش تیپ و پولدار میخواد اما زکی مگه گیرشون میاد به همین خاطر هست که برای پیدا کردن شوهر درسشون تا ترم شونصد و اندی هم طول می کشد .

فمینیستهای خون آشام: هر چی از دست اینا بگم کم گفتم از تهمینه میلانیشون بگیر تا شادی صدرشون که میخوان سر به تن مردا نباشه از من به شما نصیحت دور و بر این جور دخترا به شعاع دو کیلومتر فاصله بگیرید از هر بمب اتمی خطرناکتر هست زبونشون مثل برق سه فاز شهری میمونه حالا ببین من اینو کی گفتم یادت باشه. از این جماعت دوری کنین اگه به فکر بقای نسل مردا و خروسها در این عالم هستین از این جماعت بر حذر باشید .

 

نکته ای مهمتر: بازم این تکیه کلام گوهر بار داش بهروز وثوقی رو از یاد نبرید که جان کلام هستش به همین دلیل هست که بازم خیلی از دخترا به پسرا  عین سریش می چسبن و ول کن نیستن :« ای توف به ذات پدر مادر هر چی دختر سرتقه».

خب چه ربطی داشت؟ گفتم اگه اینو هم نگن میگن لال از دنیا رفتم.

 

امیدوارم که خوشتون بیاد.

در پناه حضرت عشق عاشق و آبی و سرفراز باشید / یا علی