Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زائر
.: یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385 :.

بعد از ده روز اومدم ، اومدم تا از چیزایی بگم که این روزا بدجوری منو هوایی کرده.

خواستم از تاج سرام ، از بابا و مامان دوست داشتنیم بگم گفتم اینم بمونه.

خواستم از برادرم اصغر و لذت باهاش بودن رو بگم گفتم اینم بمونه.

خواستم از خواهرم و تموم دلسوزیاش بگم اما گفتم اینم بمونه.

خواستم از یه دوست و هم قبیله بنویسم اما گفتم اینم بمونه.

خواستم از این رفتن ها از این دل کندن های اجباری بگم گفتم اینم بمونه.

خواستم از اشکای دخترای همکلاسیم بگم و از غم دلاشون گفتم اینم بمونه.

خواستم بازم از خودم و عشق بگم ولی بازم گفتم اینم بمونه.

خواستم از خدا و محمد و علی و فاطمه بگم گفتم اینم بمونه.

تا اینکه یه لحظه و یه خاطره و دیدن اشکای یه زن که هنوز منتظر هست منتظر مسافری که رفت تا من و تو بمونیم دیدم همیشه از اونایی که رفتن و دفاع کردن خیلی گفتن اما از چشم انتظاری دختر عاشقی که معشوقش تو آخرین لحظه آخرین یادگاری رو میده و میگه میرم تا زائر بشم میرم تا خود کربلا میرم تا خود پابوس امام حسین راستی چرا کسی از این دخترا خبری نمیگیره من کوچیک بودم ولی عاشقای واقعی اونا هستند اونایی که عاشقتر از من و تو از اون ترانه هایی که بنیامین !!!!! میخونه بودند و چرا بنیامینی پیدا نمیشه که از این زائرا بخونه . تو این روزمرگی به اینا رسیدم ترانه «زائر» تقدیم به همه زنا و دختران عاشقی که هنوز پلاک عاشقی معشوقشون رو به جای سینه ریز الماس و گردنبند طلا به گردنشون دارند:

 

زائر

 

دیگه حتی از تو و اون چشات گله ای ندارم

واســـــه لعنت این روزگار حوصله ای ندارم

برو که دیگه رفتنت برا من یـه عادت شده

بدون فردای بی تو بودن برام قیامت شده

 

به اونــــا که زائرن بگین هنــــوز یکی هوای حرم داره

تو خلوت ساز تنهائیاش واسه روضه اش بابا کرم داره

 

غریبه چشمای تو بود دیگه منو عاشق ندید

کبـــوتر نگات ســـــاده از بــوم دلم پر کشید

با یه بوسه رو پیشونیم نوشتی که مسافرم

چه بی ریا بهــم گفتی : دیگه نمون منتظرم

 

به اونــــا که زائرن بگین هنــــوز یکی هوای حرم داره

تو خلوت ساز تنهائیاش واسه روضه اش بابا کرم داره

 

دلخوشم به عکست که مونده تو چشام به یادگار

تـــا زنده ام پشـــــــت سرت نمیگم خــــدانگهدار

برو عزیز رفتنی که سفرت به سلامت

الهــی وعده دیــدارمون نمـونه قیامت

 

به اونــــا که زائرن بگین هنــــوز یکی هوای حرم داره

تو خلوت ساز تنهائیاش واسه روضه اش بابا کرم داره

 

«اکبر یارمحمدی»

 

 

ببخشید اینبار این قدر کوتاه بود راستی این ترانه داغ داغه یعنی همین یه ساعت پیش نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد.

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ اکبر یارمحمدی


کشور عشق
.: جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1385 :.

در کشور عشق هیچکس رهبر نیست

هیـــچ شــــاهی به گـدا سرور نیست

 

ببخشید که بازم دیر اومدم من اصولا آدم تنبلی هستم و به خصوص سروکله زدن با این سرعت افتضاح اینترنت تو ایران و آپ کردن وبلاگ و عکس هم خودش حوصله آدم رو سر می بره. بیشتر دوس دارم وبلاگهای بقیه رو بخونم تا تو وبلاگ خودم چیزی بنویسم تازه از شر درست کردن و کرم ریختن هم کلی حال میبرم و الان حسش نیست !!!!

این تعطیلی اجباری بدجوری آدم رو هوایی می کنی، از اوایل اسفند قصد داشتم تا «اعتراف نامه» رو بنویسم و تایپش کنم اما هنوز موندم چیکار کنم یعنی میدونم میخوام چیکار کنم ولی حسش رو ندارم!!!!

از مهر ماه داشتم یه ایمیل برای «نازبانو» می نوشتم اما وسطاش دیدم زیادی طولانی شد (23 صفحه!!!!) با گفتم من بیکارم، دارم اعتراف نامه مینویسم اون که بیکار نیست که بشینه بخونه به همین خاطر اواسط اسفند ولش کردم و دیگه چیزی ننوشتم و هیچ وقت هم براس نفرستادم و نمیفرستم و نخواهم فرستاد. از اول اردیبهشت ام میخوام یادداشتهای روزانه مو بنویسم که باز میبینم غیر از خواب و آب و کباب و اینترنت !!! چیزی برای نوشتن ندارم.

اتفاق خاصی نیفتاده جز اینکه در باب کنکور کارشناسی ارشد با اینکه من میدونستم هیچی نمیشم اما بقیه دوستان و هم کلاسیهام هم مثل بنده حقیر فعل فضح را در باب افتعال صرف کردند.

دلم میخواستم یه مطلب عاشقانه بنویسم که حسش رو ندارم که تایپش کنم والا خیلی سوژه تو ذهنم هست ولی بی خیال بابا !!!

در مورد ترانه هم چند روز پیش تو یه مهمونی یه ترانه ای یقه مو گیر کرده بود و منم دنبال کاغذ و قلم میگشتم که بنویسم نشد که پیدا کنم و بنویسم به همین خاطر بالاجبار ( از روی ناچاری و درماندگی!!! ) برای منی که حفظ کردن یه شماره موبایل مث بالا رفتن از قله قاف هست ( آخه به قول انیشتین هر چیزی رو که میشه نوشت لازم نیست تو مغزت تلنبار کنی؛ در همین راستا بنده حتی شماره موبایل باباجان رو نیز در خاطر ندارم  ) باید شش بیت رو حفظ میکردم که با شکستن شاخ غول توانستم این مهم را به سرانجام برسانم و بعدش هم بیام تایپش کنم که بماند موقع تایپ کردن همش یادم می رفت و مجبور شدم این شش بیت رو در عرض نیم ساعت تایپ کنم (سرعت تایپم بسیار بالاست چیزی در حدود 160 هست؛ ببخشید، این سرعت رانندگیمه ولی خب دیگه، راستی سرعت مجاز چنده؟؟؟ پنج سال پیش گواهینامه گرفتم آئین نامه یادم رفته  )!!!

اما راستی چند تا جمله جالب هست که فکر کنم خوندن جالب باشه :

 

ü   الان اولشه، اولش هر چی تو بگی، اما یه آخری هم داره، آخرش رو من میگم. (دیالوگ بیژن امکانیان در فیلم سربازهای جمعه مسعود خان کیمیایی)

ü   وقتی یه عشق میاد همه چی رو با خودش میاره وقتی که میره همه چی رو با خودش می بره و یه چیزی رو جا میذاره مثل شعر، مثل مرگ، مثل من ... (دیالوگ اندیشه فولادوند بازم تو سربازهای جمعه)

ü   از خداحافظی بدم میاد متنفرم به همین خاطر وقتی کسی رو خیلی دوس دارم به جای «خدا نگه دار» میگم « سلام عزیزم» ( از اخلاق و عادات من در مورد یه نفر !!!!)

ü      از خودم می پرسم  عشق چه رنگیه با صدای بلند داد می زنم :

عشق به رنگ آبی دریاست؛ به آدم آرامش میده

عشق به رنگ سفیدی برفاست؛ پاک و معصوم

عشق به رنگ سبز چمنزار است؛ باهاش حس میکنی خوشبختی

عشق به رنگ سرخی گل سرخ است؛ آتشین و گرم

عشق به رنگ سیاهی شب است؛ باشکوه و تموم نشدنی

عشق به رنگ نقره ای هست؛ درخشان و گیرا مثل آینه

عشق به رنگ طلاست؛ نایاب و کم پیدا

عشق به رنگ چشمان عسلی توست؛ که تو بساط هیچ نقاشی پیدا نیست

عشق به رنگ دل هست؛ به رنگی که دیدنی نیست بلکه حس کردنی هست

(از سخنان بی نهایت گهربار بنده ( حال کن این همه اعتماد به نفس رو ) در خواب و بیداری!!!)

 

ü   در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد، ولی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد.(به جان خودم این یکی رو نمیدونم کی این کلام گهربار رو پرونده ولی هر کی بوده آدم باحالی بوده )

ü   وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن. (اینم مثل مورد قبلی هست )

ü   اگه تو میگی عاشق موندن حماقت هست پس هر وقت یه جایی یا یه زمانی به اسم من برخوردی به همه بگو این آدم احمق هست. ( ایول به خودم اینو دیگه خودم رو کردم کپی رایتش مال خودمه با ذکر منبع نام ببرید ، با تشکر!!!!)

ü   تو این دوره زمونه به هر کی گفتم نوکرتم با خنجر کوبیده تو این قلبم کی اندازه یه نخود معرفت رو کرده که من یه خروار رو کنم.(از تیکه های باحال قیصر هست هنوزم که هنوز قیصر رو دوس دارم و بهروز وثوقی چقدر قشنگ این تیکه رو میگه)

ü       ما خودمون یه پا روضه‌ایم، گریه کن نداریم. (تکیه کلام بهروز وثوقی تو سوته دلان)

ü   ۳ بار که آفتاب بیفته لب اون دیفال و3 بار که اذون مغربو بگن دیگه کی یادشه ما کی بودیم و واسه چی مُردیم ننه.(بازم یه تیکه نقره ای!!!!! از قیصر و بازم مسعود کیمیایی)

ü       ای تف به ذات پدر مادر هر چی دختر سرتقه (از این تیکه بهروز وثوقی کلی حال  میکنم)

ü   شریعتی خود هنرمندی بزرگ بود و هنر او نمایش تئاتر چگونه زیستن و چگونه مردن بر روی صحنه زندگی مردم ایران در  نیم قرن گذشته بود . شریعتی هیچگاه تکرار نشد و به نظر من نخواهد شد. (از جمله های جالب و شنیدنی آقای زمان در مورد دکتر شریعتی)

ü   دنبال نگاهها نرو چون می تونن  گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کم کم  افول می کنه، دنبال کسی  باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه. (عرضم به حضورت انورتان که این یکی رو هم نمیدونم کی از خودش در کرده ولی هر کی بوده الهی خدا اجر آخرت و شادی دنیا رو نصیبش کنه؛ الهی آمین)

 

بله بنده آرزو به دل موندم که یه نوشته کوتاه تو این وبلاگ عزیز تر از جانم بذارم ولی نمیشه چون من هر دو سه روز یه چیزایی می نویسم و ذخیره اش میکنم تا وقتی که حالش رو داشته باشم تا وبلاگ رو آپ کنم.راستی تعداد این افاضات!!! به سیزده تا رسید؛ می دونید آخه سیزده عدد شانس من هست خیلی باهاش خوش شانس هستم !!!!!!!!!!

 

اما یه نکته ای من دو سال پیش با گل محمد خداوردی زاده بودم و صحبتی که برام لذت بخش بود و بودن با دوستانی که جالب بود. برام یه بیت از حافظ تو دفتر یادداشتم نوشت که جالب بود(ای دل اندربند زلفش  از پریشانی مـنال /مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش) به این خاطر که همین غزل سه ماه پیش برای موضوعی تو فال حافظ برام اومد و بازم همین عید و بعد از تحویل سال یه فال حافظ گرفتم که بازم همین غزل اومد برام خیلی جالبه و تا حدودی تعجب برانگیز به این دلیل که از اسفند سال گذشته دارم همه چی رو فراموش میکنم و در اون لحظه هم به تنها چیزی که فکر نمیکردم همون عشق قدیمی بود و جالب اینجاست که همین اتفاق بازم امشب رخ داد یعنی سه بار برام همین غزل به عنوان فال حافظ دراومده وقتی این غزل بازم اومد اونقدر خندیدم که حدی نداشت و هنوزم میخندم و نمیخوام زیاد روش حساسیت نشون بدم و برام خیلی جالب بوده و محض اطلاع و بهره مندی از نصایح حضرت حافظ در زمینه صبر پیشگی اینجا هم بیارم :

 

باغـبان  گر  پنج  روزی  صحبت گل بایدش

بر  جفای  خار  هجران  صبر  بلبـل بایدش

ای  دل  اندربند  زلفش  از پریشانی مـنال

مرغ  زیرک  چون به دام افتد تحمل بایدش

رند  عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو   گر   صد  هـنر  دارد  توکـل  بایدش

با  چنین  زلف  و رخش بادا نظربازی حرام

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازها  زان  نرگس  مستانه‌اش باید کشید

این  دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

ساقیا  در  گردش  ساغر  تعلل تا به چـند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست  حافظ  تا  ننوشد باده بی آواز رود

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

 

«حضرت حافظ»


 

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ اکبر یارمحمدی

من محکومم
.: چهارشنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1385 :.

حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست

سر عقل آمده هر بنده که دیوانه توست

 

به قول یکی از دوستان قراره به ماه کنم.ببخشید که دیر شد میدونم که خودم تنبلی کردم راستش تو این مدت به یه تنبلی جالبی مبتلا شده بودم که ازش خیلی لذت می بردم در عین حال اینکه از شلوغی فرار می کردم خیلی دوس داشتم که فقط و فقط مال خودم باشم و کاری به کار کسی نداشته باشم. از فکر و خیالات آخر سال که باعث شده بود 68 کیلو بشم خودم رو راحت کرده بودم طوری که از بس خوردم و خوابیدم و کتاب خوندم و از جام تکون نمیخوردم که الان شدم 74 کیلو با اینحال چند روز هست که سعی کردم از اینتبلی جالب دست بکشم و کمی هم فعالیت کنم پیاده روی و ورزش و تمرین گیتار دو سه هفته ای هست که بدجوری مشغولم کرده است.

همین دیروز سالگرد دومین سال وبلاگم بود خوب یادمه دو سال پیش شروع کردم روز 5 اردیبهشت بود که حال و احوالم زیاد خوب نبود قبلا چون پرشین بلاگ می نوشتم اما اون وبلاگ رو حذفش کردم تا اینکه تو یه روز بهاری دوباره شروع کردم و فرداش تولدم بود و چقدر از اون روز خاطره دارم.

دلم میخواد امروز تو اولین روز بیست و پنج سالگیم به حرفهایی اشاره کنم که کمتر وقت کردم بنویسم.

دیگه بعد از این قرار نیست از احساس و عشق خودم حرفی بزنم واقعیت امر اینه که من با نازبانو (اسم واقعیش این نیست و به احترام و حرمت احساسی که من به نام عشق به او داشتم این نام رو براش انتخاب کردم و هیچوقت اسم واقعیش برای کسی نخواهم گفت) یه قراری گذاشتم روز بیست و سه آبان هشتاد و دو باهاش قرار گذاشتم که تا آخر دانشگاه به غیر از اون کسی رو دوس نداشته باشم و به کسی هم پیشنهاد دوستی ندهم چون خودش گفت برو با یکی دیگه دوست شو و من برای اثبات علاقه ام به اون گفتم که حاضرم سر دست خودم شرط ببندم که هیچ وقت سراغ دختری دیگه ای تو این مدت نخواهم رفت، اوایل فکر میکردم که جنون آمیزه و حتی دوستام میگفتن دیوونه ای و تو نمی تونی چنین کاری کنی ولی من پاش وایسادم و موندم و تو این مدت فقط یه دوست از جنس دخترا داشتم که اونم دوست نبود بلکه خواهرم بود و این روزا این سوگند خانوم مثل یه خواهر مهربون و دلسوز کمکم کرد و پناه دلتنگیام شد و همیشه هم بهم میگه خودت رو دستکم نگیر که لیاقتت بیشتر از اینهاست و الان از اون همه دوست و رفیق و آشنا فقط همین سوگند برام مونده، خیلی کمکم کرد خیلی سعی کرد تا بتونه مشکل من و نازبانو رو حل کنه اما نشد، و چقدر صادقانه هم تلاش کرد ولی حیف نشد و هر وقت خبری خوشحال کننده از نازبانو بهش میدادم اون بیشتر از من خوشحال می شد بهرحال گذشت. من تو نوشته قبلی گفتم از اون نه نشنیدم در حالی که چرا یه جورایی شنیدم اما چه جوری؟ من فقط از این عشق دوستی با اون رو می خواستم، روزی که به مادرم گفتم عاشق شدم بهم گفت بریم خواستگاری ( درست سه سال و نیم پیش) یه لحظه ترسیدم ترسیدم از اینکه با بچه بازی و اینکه هنوز خامم و این ممکنه فقط یه احساس زودگذر باشه و دیدن چند تا دختر دیگه نازبانو رو فراموش کنم، به مادرم گفتم که نه نمیشه و بهونه کار و پول و سربازی رو آوردم، اما نمیدونستم که اینگونه پای قول و قرارم میمونم .آره نازبانو برای دوستی با من نه گفت نه تنها به من که به همه پسرا نه گفت کاری که قبلا از این من در مقابل دخترا می کردم و بازم می کنم.

اما این روزا نمیخوام قدم پاپیش بذارم و برم خواستگاری، می ترسم بازم همون ترس همیشگی، می ترسم غرورم بشکنه می ترسم نتونم اون آدمی باشم که بتونم کسی رو خوشبخت کنم. این چند روز و با توجه به حرفهای بعضی دوستان که کامنت گذاشته بودند و تفکر و تعقل بسیار راهی رو میرم که باید قبلتر می رفتم و اونم سکوت بود و اینکه نازبانو نباید می فهمید که من عاشقش شدم به همین خاطر سکوت میکنم و همه چیز رو مثل خودش به پای تقدیر می ذارم و به قول یه حرف قدیمی :« اگه عاشق کسی هستی بزار بره اگه برگشت عاشق واقعیه اگه نه بدون از اول مال تو نبوده » به این کاملا معتقدم من حق ندارم برای انتخاب کردن، کسی رو در مخمصه قرار بدم اگه احساسی هم به کسی دارم برای خودم هست شاید طرف مقابلم نخواد اون احساس رو متقابل به من داشته باشه به همین خاطر در نهایت احترامی که برای نازبانو دارم دلم میخواد که خودش راهش رو انتخاب کنه اگه نه هم بگه به حرمت همون احساس پاکی که داشتم و اینکه به نظر اون احترام گذاشته باشم بدون هیچ چون و چرایی می پذیرم و اگه یه روز بهم بله گفت و خواست شریک زندگیم بشه و تو سفر زندگی همسفر باشم به دیده منت میذارم و تا حدی که در توانم دارم برای خوشبختیش فروگذار نخواهم شد.

تا اون روز هم من کارهای زیادی دارم که باید انجام باید به سربازی برم در صورت امکان ادامه تحصیل بدم به کارم برسم و برای خودم یه زندگی مستقل درست کنم.

من این حرفها رو چند وقت پیش به خودش هم رسوندم با اینکه ندیدمش و نمیخوام ایمیل هم بزنم چون باید یه جایی این رشته پاره بشه و من خودم شروع کننده بودم، خودمم تمومش می کنم.

یه ترانه دو سال پیش بعد از برخورد دوستانه و مهربانانه ای که باهام داشت نوشتم . قضیه از اونجا شروع شد که من برای جشن تولدم بچه ها قرار شد که تو دانشگاه برگزار کنن و یه جعبه شیرینی گرفتند و سر کلاس مقاومت مصالح کلی گفتیم و خندیدیم بعد قرار شد که من برم و به اون هم شیرینی تعارف کنم با اینکه می دونستم باید آروم باشم اما نمیتونستم با دوست و همکلاسیش بود و رفتم شیرینی رو تعارف کردم و مناسبتش رو پرسیدن و منم که انگار یخ آب شده باشه با شوخی و خنده گفتم که یه سال پیرتر شدم و اونا با تعارف و این حرفها« نه آقای یارمحمدی این چه حرفی که می زنید هنوز اول راهید و ...» منو بدرقه کردند شب تو خونه جشن بود

نازی جان

 

بازدل مجنون من، فدای تو

دلم، عاشق چشم زیبای تو

تو این هوای بارون و ترانه

مونده فقط، طنین صدای تو

 

دل از تو نمیکَنَم نازی جان

غم نشسته به تنم نازی جان

واسه اون چشای عاشق تو

این طلسمو میشکنم نازی جان

 

طعم لبات رنگ چشات مث عسل

کتاب چشمای نازت  پر از غزل

دوس دارم برای تو ترانه بگم

ترانه هایی  از این عشق بی بدل

 

خواب تو رو می بینم نازی جان

به عشقت شب نشینم نازی جان

این  ترانه ها هم  قسمت تو

به تو ترانه چینم  نازی جان

 

«اکبر یارمحمدی»

 

بهرحال یه یادآوری خاطره بود یه زمانی این ترانه رو برای خودم گفته بودم ولی الان اونو تقدیم همه کسانی میکنم که عاشقن و معشوقشون رو دوس دارند بهرحال هر کسی یه نازبانویی داره و بهش می نازه.ما که ندیدیم خوش به حال اونایی که لحظاتی پر از عشق و شور تو زندگیشون جاریست. 

  

گفتم که دیگه از غم نخواهم گفت به زندگی امید دارم و خیلی دوسش دارم و براش تلاش خواهم کرد. دوس ندارم که یاس و نومیدی باعث بشه که از زندگی غافل بشم هیچ ناله نکردم و نخواهم کرد و از خدا می خوام که کمکم کنه. از خدایی که واقعا برازنده نام حضرت عشق هست. بهرحال هر کسی که دور و برم بوده منو یه جور شناخته و دیده و میبینه اما تو یه ترانه که حرف دلم به حضرت عشق هست گفتم که کی هستم و چی میخوام.

 

محکوم

 

من کیم؟ ترانه ای  مانده در یک دل شکسته

به باد رفته در دست حادثه و به غم نشسته

من کیم؟ مرغکی پر بسته در آسمان غمبار

شعری ناخوانده در دستان بی رحم این روزگار

در این برد و باخت قمار عشق به سادگی باختم

عمری به نبودت، تو را در ترانه هایم ساختم

ای عشق، ای ناجی تمام لحظه های دلگیرم

مرا امید بخش ، مرامحرم باش تا نفس بگیرم

 

من به ترانه محکومم، به اشک عاشق غمگینم

من برای هجرت از این بغض جدایی سنگینم

 

به رقص باران و ترانه، به غبار جاده

تنها مانده ام تنها، با تنی از نفس افتاده

قصه  ترانه گوی خسته را به کسی نگو

مرهم ترانه را نگیر در قحطی آبرو

جان مرا بگیر یک نفس و عشق را از من نگیر

به نام حضرت عشق ترانه من شده اسیر

بی قرار برای لحظه ای با تو نفس کشیدن

رهسپارم به جاده های نگاه تو  رسیدن

 

من به ترانه محکومم، به اشک عاشق غمگینم

من برای هجرت از این بغض جدایی سنگینم

 

«اکبر یارمحمدی»

 

این ترانه با اینکه حال و احوال امروزم تا حدودی هست اما بعضی قسمتاش با اینکه یاس و نومیدی هست باز هم دوسش دارم چون این ترانه رو تجربه کردم. اما خوشحالم که الان زیاد نومید نیستم و دوس دارم همیشه اینگونه باشم.

بهرحال هر چی حضرت عشق برام رقم بزنه راضی هستم و راضیم به رضای او. 

 

 

پانوشت:

در مورد کامنتهای نوشته قبلی یک مورد که توهین آمیز بود جوابش رو دادم اما در مورد «یه آَشنای دور» با اینکه دوس داشتم بدونم کی هست ولی با اینحال حال به حرفاش خیلی فکر کردم و اگه بگم تا حدودی هم در این تصمیمم دخیل بود بیراه نبود حتی حرفهای «فاطمه خانوم»‌رو هم قبول دارم و نباید بیش از اینها زندگی رو به خودم سخت بگیرم اما حرفی هم دارم با «هانیه خانوم» عزیز ؛ بله عزیز من بی ادعا هستم و به همین خاطر وارد بازیهای ترانه نویس ها نشدم یه روزگاری برای دلم می نوشتم و این روزا هم اگه دلم هوایی بشه باشم می نویسم و تشکر دارم از «کاملیا خانوم» که راهنمائیم کردند ولی عزیز جان بذار لباش بسته باشه حداقل اینگونه تموم شدن خودم رو راضی میکنه چون از شکستن غرور من خوشش نمیاد و دلم نمیخواد دست حادثه طوری رقم بزنه که اون بازم غرورم رو بشکنه که خودش راضی نیست و منم به کاری که اون راضی نیست راضی نیستم و انجامش نمیدم.

 

دیگه حرفی ندارم جز اینکه یه استاد گیتار داشتم به اسم آقای دکتر سعید بهرامی که بهم می گفت:« اگه تونستی تا بیست و چهار سالگی ازدواج کن والا مثل من میمونی بعد از سی سالگی» می گفتم :«چرا» می گفت:«آخه تا بیست و چهارسالگی پسرا عقل درست و حسابی ندارن و بلا نسبت خر تشریف دارن اما بعد از اون به یه باره عاقل میشن»

حالا من عاقل شدم و امروز روز تولدم هست و هنوز نمیدونم برام چه کادویی گرفتن، بوهایی که از خونه و از خواهر و مادرم به مشامم میرسه اینه که قراره سورپرایز بشم چون خیلی میگن و میخندن.

امیدوارم شما هم همیشه شاد باشید ببخشید که مطلب امروز طولانی شد تلافی یه ماه رو درآوردم و قول میدم از این پس بیشتر و بهتر بنویسم.

 

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ اکبر یارمحمدی


© Copyright ::ZaKhmEH:: . All rights reseved.