.: جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1385 :.
در کشور عشق هیچکس رهبر نیست
هیـــچ شــــاهی به گـدا سرور نیست
ببخشید که بازم دیر اومدم من اصولا آدم تنبلی هستم و به خصوص سروکله زدن با این سرعت افتضاح اینترنت تو ایران و آپ کردن وبلاگ و عکس هم خودش حوصله آدم رو سر می بره. بیشتر دوس دارم وبلاگهای بقیه رو بخونم تا تو وبلاگ خودم چیزی بنویسم تازه از شر درست کردن و کرم ریختن هم کلی حال میبرم و الان حسش نیست !!!!
این تعطیلی اجباری بدجوری آدم رو هوایی می کنی، از اوایل اسفند قصد داشتم تا «اعتراف نامه» رو بنویسم و تایپش کنم اما هنوز موندم چیکار کنم یعنی میدونم میخوام چیکار کنم ولی حسش رو ندارم!!!!
از مهر ماه داشتم یه ایمیل برای «نازبانو» می نوشتم اما وسطاش دیدم زیادی طولانی شد (23 صفحه!!!!) با گفتم من بیکارم، دارم اعتراف نامه مینویسم اون که بیکار نیست که بشینه بخونه به همین خاطر اواسط اسفند ولش کردم و دیگه چیزی ننوشتم و هیچ وقت هم براس نفرستادم و نمیفرستم و نخواهم فرستاد. از اول اردیبهشت ام میخوام یادداشتهای روزانه مو بنویسم که باز میبینم غیر از خواب و آب و کباب و اینترنت !!! چیزی برای نوشتن ندارم.
اتفاق خاصی نیفتاده جز اینکه در باب کنکور کارشناسی ارشد با اینکه من میدونستم هیچی نمیشم اما بقیه دوستان و هم کلاسیهام هم مثل بنده حقیر فعل فضح را در باب افتعال صرف کردند.
دلم میخواستم یه مطلب عاشقانه بنویسم که حسش رو ندارم که تایپش کنم والا خیلی سوژه تو ذهنم هست ولی بی خیال بابا !!!
در مورد ترانه هم چند روز پیش تو یه مهمونی یه ترانه ای یقه مو گیر کرده بود و منم دنبال کاغذ و قلم میگشتم که بنویسم نشد که پیدا کنم و بنویسم به همین خاطر بالاجبار ( از روی ناچاری و درماندگی!!! ) برای منی که حفظ کردن یه شماره موبایل مث بالا رفتن از قله قاف هست ( آخه به قول انیشتین هر چیزی رو که میشه نوشت لازم نیست تو مغزت تلنبار کنی؛ در همین راستا بنده حتی شماره موبایل باباجان رو نیز در خاطر ندارم ) باید شش بیت رو حفظ میکردم که با شکستن شاخ غول توانستم این مهم را به سرانجام برسانم و بعدش هم بیام تایپش کنم که بماند موقع تایپ کردن همش یادم می رفت و مجبور شدم این شش بیت رو در عرض نیم ساعت تایپ کنم (سرعت تایپم بسیار بالاست چیزی در حدود 160 هست؛ ببخشید، این سرعت رانندگیمه ولی خب دیگه، راستی سرعت مجاز چنده؟؟؟ پنج سال پیش گواهینامه گرفتم آئین نامه یادم رفته )!!!
اما راستی چند تا جمله جالب هست که فکر کنم خوندن جالب باشه :
ü الان اولشه، اولش هر چی تو بگی، اما یه آخری هم داره، آخرش رو من میگم. (دیالوگ بیژن امکانیان در فیلم سربازهای جمعه مسعود خان کیمیایی)
ü وقتی یه عشق میاد همه چی رو با خودش میاره وقتی که میره همه چی رو با خودش می بره و یه چیزی رو جا میذاره مثل شعر، مثل مرگ، مثل من ... (دیالوگ اندیشه فولادوند بازم تو سربازهای جمعه)
ü از خداحافظی بدم میاد متنفرم به همین خاطر وقتی کسی رو خیلی دوس دارم به جای «خدا نگه دار» میگم « سلام عزیزم» ( از اخلاق و عادات من در مورد یه نفر !!!!)
ü از خودم می پرسم عشق چه رنگیه با صدای بلند داد می زنم :
عشق به رنگ آبی دریاست؛ به آدم آرامش میده
عشق به رنگ سفیدی برفاست؛ پاک و معصوم
عشق به رنگ سبز چمنزار است؛ باهاش حس میکنی خوشبختی
عشق به رنگ سرخی گل سرخ است؛ آتشین و گرم
عشق به رنگ سیاهی شب است؛ باشکوه و تموم نشدنی
عشق به رنگ نقره ای هست؛ درخشان و گیرا مثل آینه
عشق به رنگ طلاست؛ نایاب و کم پیدا
عشق به رنگ چشمان عسلی توست؛ که تو بساط هیچ نقاشی پیدا نیست
عشق به رنگ دل هست؛ به رنگی که دیدنی نیست بلکه حس کردنی هست
(از سخنان بی نهایت گهربار بنده ( حال کن این همه اعتماد به نفس رو ) در خواب و بیداری!!!)
ü در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد، ولی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد.(به جان خودم این یکی رو نمیدونم کی این کلام گهربار رو پرونده ولی هر کی بوده آدم باحالی بوده )
ü وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن. (اینم مثل مورد قبلی هست )
ü اگه تو میگی عاشق موندن حماقت هست پس هر وقت یه جایی یا یه زمانی به اسم من برخوردی به همه بگو این آدم احمق هست. ( ایول به خودم اینو دیگه خودم رو کردم کپی رایتش مال خودمه با ذکر منبع نام ببرید ، با تشکر!!!!)
ü تو این دوره زمونه به هر کی گفتم نوکرتم با خنجر کوبیده تو این قلبم کی اندازه یه نخود معرفت رو کرده که من یه خروار رو کنم.(از تیکه های باحال قیصر هست هنوزم که هنوز قیصر رو دوس دارم و بهروز وثوقی چقدر قشنگ این تیکه رو میگه)
ü ما خودمون یه پا روضهایم، گریه کن نداریم. (تکیه کلام بهروز وثوقی تو سوته دلان)
ü ۳ بار که آفتاب بیفته لب اون دیفال و3 بار که اذون مغربو بگن دیگه کی یادشه ما کی بودیم و واسه چی مُردیم ننه.(بازم یه تیکه نقره ای!!!!! از قیصر و بازم مسعود کیمیایی)
ü ای تف به ذات پدر مادر هر چی دختر سرتقه (از این تیکه بهروز وثوقی کلی حال میکنم)
ü شریعتی خود هنرمندی بزرگ بود و هنر او نمایش تئاتر چگونه زیستن و چگونه مردن بر روی صحنه زندگی مردم ایران در نیم قرن گذشته بود . شریعتی هیچگاه تکرار نشد و به نظر من نخواهد شد. (از جمله های جالب و شنیدنی آقای زمان در مورد دکتر شریعتی)
ü دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کم کم افول می کنه، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه. (عرضم به حضورت انورتان که این یکی رو هم نمیدونم کی از خودش در کرده ولی هر کی بوده الهی خدا اجر آخرت و شادی دنیا رو نصیبش کنه؛ الهی آمین)
بله بنده آرزو به دل موندم که یه نوشته کوتاه تو این وبلاگ عزیز تر از جانم بذارم ولی نمیشه چون من هر دو سه روز یه چیزایی می نویسم و ذخیره اش میکنم تا وقتی که حالش رو داشته باشم تا وبلاگ رو آپ کنم.راستی تعداد این افاضات!!! به سیزده تا رسید؛ می دونید آخه سیزده عدد شانس من هست خیلی باهاش خوش شانس هستم !!!!!!!!!!
اما یه نکته ای من دو سال پیش با گل محمد خداوردی زاده بودم و صحبتی که برام لذت بخش بود و بودن با دوستانی که جالب بود. برام یه بیت از حافظ تو دفتر یادداشتم نوشت که جالب بود(ای دل اندربند زلفش از پریشانی مـنال /مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش) به این خاطر که همین غزل سه ماه پیش برای موضوعی تو فال حافظ برام اومد و بازم همین عید و بعد از تحویل سال یه فال حافظ گرفتم که بازم همین غزل اومد برام خیلی جالبه و تا حدودی تعجب برانگیز به این دلیل که از اسفند سال گذشته دارم همه چی رو فراموش میکنم و در اون لحظه هم به تنها چیزی که فکر نمیکردم همون عشق قدیمی بود و جالب اینجاست که همین اتفاق بازم امشب رخ داد یعنی سه بار برام همین غزل به عنوان فال حافظ دراومده وقتی این غزل بازم اومد اونقدر خندیدم که حدی نداشت و هنوزم میخندم و نمیخوام زیاد روش حساسیت نشون بدم و برام خیلی جالب بوده و محض اطلاع و بهره مندی از نصایح حضرت حافظ در زمینه صبر پیشگی اینجا هم بیارم :
باغـبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبـل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی مـنال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هـنر دارد توکـل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانهاش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چـند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
«حضرت حافظ»
در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ اکبر یارمحمدی