میدونم بازم میگین که چرا رفتی و چرا اومدی داشتم به آینده فکر میکردم اما یه اتفاق برای یکی از نزدیکترین دوستانم باعث شد تا دوباره کاغذارو خط خطی کنم و یه چیزایی سرهم کنم و بازم بنویسم باورم نمیشد که بازم بتونم شروع کنم تازه اونم با یه موضوع و مقوله جدید یعنی تنفر و انزجار من خودم تا حالا به این حالت نرسیدم درسته که تو عشق شکست خوردم اما هیچ وقت معشوقم رو نفرین نکردم و نخواهم کرد اما چند روز پیش که دوستم زنگ زد و باهام حرف زد و بغضی که تو گلوش بود به یه باره دل خودمم هوری ریخت درست لحظاتی بود که خودم تجربه کرده بودم حرفایی که شنیده بودم و تجربه کرده بودم اما متنفر نشده بودم و تو این مدت هم ترانه های زیادی در مورد نفرت شنیده بودم بهرحال خیلی سعی کردم هم احساس دوستم باشه و هم تکراری نشه و هم اینکه کار خوبی از آب در بیاد دیروز هم وقتی ترانه رو شنید گفت : احساس من واقعا همین هست.
بهرحال امیدوارم که هیچ وقت در زندگیتان حس تنفر بهتون دست نده .
عاقبت سادگی
از خدا دلم فقط یه چیزی رو می خواد
زجرایی که به من دادی سر خودت بیاد
برو برا همیشه که دیگه نمی خوامت
دلم چه صاف و ساده میگه نمی خوامت
تو بودی منو حقیر و خوارم کردی
برو که از خدا می خوام بری و برنگردی
چه ساده بودم که حرفاتو باور کردم
بی خودی گلای عشقمُ پای تو پرپر کردم
الهی از زندگیت خیری نبینی
با هرکی هستی، آسوده نشینی
آرزومه که هیش وقت سروسامون نگیری
آخرشم در عذاب بی وفایی با غصه بمیری
بذار بگم من از گناه تو نمی گذرم
اگه عشق همینه، بسه واسه اول و آخرم
می خندم به روزگارمو، به تموم سادگیام
داد می زنم تا بدونن دیگه تورو نمیخوام
عاقبت سادگی همینه که تو بهم بخندی
طنابی از حماقت به دور گردنم ببندی
خیالی نیست که دیگه دوست ندارم
کار تو رو هم به روزگار می سپارم
«اکبر یارمحمدی»











